قصه های بــــی رنـــگ ...


بزرگترین جامع اشترک داستان کوتاه .:: افتخار این وبلاگ به اینه که داستاناشو خوانده هاش انتخاب می کنن::.

آخرين مطالب وبلاگ کـــــــراني نـدارد بيابان مــــا

تبادل فکر !

.::.

موضوع داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید(کلیک کنید)

 

.::.

بابا برام داستان بفرستین


ای بی معرفتا. فکر می کردم حالا 100 تا داستان برام اودم . اصلا با همتون قهرم

.::.

خبر فوری

این وبلاگ به زودی تعطیل خواهد شد! کلی با همتون قهرم . یعنی این همه بازدید کننده داستان ندارن برام بفرستن . من فکر کنم این وبلاگ با همه قشنگی هایی که داره دیگه ارزش ادامه دادنو نداره

شما چی فکر می کنین؟

 

.::.

 

سلام سلام صدتا سلام

به همه گلـــا

همه بچه مثبتــــــــا

همه بچه خوشکلــــــــــــآ

همه بچه درس خونـــــا

همه بچه خوش تیپــــــــپا

همه بچه دروغگووا ( اِ اِ اِ نه نه همه بچه راستگووا )

حال چند تا خوبین ؟ راستشـو بگین !

دادا مرتضی ( AFTER THE RAIN ) اومده

با کلی حرف ، حرف دل خودشو ، خودشونو ، خودکاراشــون

چند تا بخش جدید به وبلاگ میخوام اضافه بکنم

کلی دور هم حال کنیم

بگیم ، بخندیم ، غیبت کنیم ( اِ اِ اِ نه نه حرفــای خوب خوب بزنیم )

ناسلامتی مَـــردیـم آخه ! (هیکلو داشته باش)

حالا کی پایست دستش بـــــــالا ( مجوزشم گرفتم ،همه می تونن با خیال راحت دستشونو ببرن بالا )

.::.

 

اعتراف نامه :

 

شرمنده از تمام حضورتون که همیشه منو شرمنده می کنه .

دلم برای همتون تنگ شده

 

ولی من برمی گردم . منتظر باشین . کلی تلافی میکنم

 

.::.

مرامنامه :

جا داره از تمام کسانی که به این وبلاگ لطف دارن و همیشه مورد تمجیدشون قرار میدن تشکر کنم البته من نقد درست  و عادلانه رو بیشتر ترجیح می دم درست که تعریف کردن بهم دلگرمی میده ولی برای بهتر شدن کمکم کنید و تشکر مخصوص دارم از سه نفری که بیشتر از سایرین من رو مورد لطف خودشون قرار دادن و داستان فرستادن
این سه عزیز :
باد مهربون و سایه سپید و سپیدار هستند . ممنون سایه ، ممنون مهربون ،  ممنون سپیدار  ممنون بچه ها
...

دوستون دارم

.::.

اطلاعیه حقوق بشر :

 تمامی حقوق این وب سایت شعورأ، عقلأ، رسمأ و اخلاقأ متعلق به AFTER THE RAIN می باشد. لطفا در صورت استفاده از مطالب این وبلاگ نام منبع آن را ذکر کنید برای احترام به یکدیگر

   + مرتـــضـــی - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۸ شهریور ۱۳۸٩

منطق

من این مطلب خیلی قشنگ از وبلاگ HAMSAN گرفتم( هنوز اجازشم نگرفتم برای گذاشتن تو وبلاگ)چشمک

یه دهی بود که تمام اهالی اون کور بودن یه روز یه کاروان فیل سوار نزدیکی ده اونها اطراق کرد و خبرش به اون ده رسید و از اونجایی که اونا قبلا وصف فیل رو شنیده بودن و خیلی کنجکاو بودن بدونن چه شکلیه دور هم جمع شدن تا یه راهی پیدا کنن.سرانجام قرار شد تا چند نفر به نمایندگی از بقیه برن و فیل رو لمس کنن و به بقیه بگن که فیل چه شکلیه.اونا اومدن پیش رییس کاروان و قضیه رو گفتند اونهم از اونجا که ادم خوبی بود قبول کرد.و اونا رفتن تا فیل رو ببینن و همونطور که میدونید چشم نابینا ها دستاشونه چون نمیتونن ببینن باید لمس کنن و از اونجا که فیل حیوان عظیم الجثه ای است هر کدوم فقط تونستن یه قسمت از بدنش رو لمس کنن.اونا بعد از این کار برگشتن تو ده ومردم ده مشتاق شنیدن.

کدخدا به اولی گفت فیل چه شکلیه اولی فقط خرطوم فیل رو لمس کرده بود گفت فیل مثل یه شلنگ بزرگ و طویل میمونه دومی که پای فیل رو لمس کرده بود گفت نه فیل مثل یه ستون بلند و بزرگ میمونه اونی که عاج فیل رو لمس کرده بود گفت نه فیل مثل یه نیزه تیز و بلند میمونه اونی که گوش فیل رو لمس کرده بود گفت نه فیل مثل یه بادبزن بزرگ میمونه اونی که  دم فیل رو گرفته بود گفت نه مثل یه طناب بزرگه .خلاصه هر کدوم هر چیزی رو که لمس کرده بود به عنوان فیل معرفی میکرد.

ببینید دوستان اونا همه درست میگفتن اون موارد همه تو فیل وجود داشت ولی به تنهایی فیل نبود بلکه برداشت اونا از فیل بود که یه برداشت ناقص و اشتباه بود ولی اونا شدیدا تاکید داشتند که فیل همونه .چون بینش ودیدشون بیشتر از اون رو بهشون نشون نمیداد.

منطق مثل همون فیل میمونه منطق همیشه درسته و هیچ موقع اشتباه نمیشه اما برداشت ما از منطق میتونه اشتباه باشه.خیلی از جا ها ادما به خاطر کمی بینش و دید یه موردی رو با منطق اشتباه میگیرن و فکر میکنن که با انجام اون کار ادم منطقی هستن و بعد از نتیجه نگرفتن حتی یکدرصد هم احتمال اشتباه به خودشون رو نمیدن و با کمال پرورویی میگن من کارم کاملا منطقی بود ولی نمیدونم چرا این جوری شد حتما طرفم اشتباه میکنه.

   + مرتـــضـــی - ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۸ شهریور ۱۳۸٩

یه سوال

من این مطلب خیلی قشنگ از وبلاگ HAMSAN گرفتم( هنوز اجازشم نگرفتم برای گذاشتن تو وبلاگ)چشمک

یه بحث خیلی سخت و خیلی جالب هر کی بتونه جوابی بده که منو متقاعد کنه یه هدیه پیش من داره(البته پیش علی احمدی گل)نیشخند

 

یه روزی یه نفر به نام ادیسون یه حباب شیشه ای برداشت یه سیم بهش وصل کرد وگفت میخوام روشنش کنم.ادمای منطقی اون دوران جمع شدن گفتن این طفلک عقلش رو از دست داده چطور میشه یه شیشه که یه نخ بهش وصل شده رو بدون روغن و فطیله و کبریت روشن کرد که نور بده و وقتی دیدن که نزدیک به هزار بار ازمایش کرد و نتیجه نگرفت به دیوونه شدنش شک نداشتند ولی بالاخره ادیسون روشنش کرد.
راستی اگه ادیسون هم اون روز منطقی میشد و حرف ادمای منطقی که با توجه به شرایطشون یه نتیجه قابل پیش بینی رو حدس میزدند رو گوش میکرد ما الان چه حالی داشتیم.
به نظرتون ما یه جورایی شانس نیاوردیم که ادیسون منطقی فکر نکرد.

به نظر شما منطق خوبه یا بده ،ادم باید منطقی باشه یا نه .لطفا جواباتون رو مختصر و روشن بگید و از به کار بردن عبرات مبهم و چند پهلو خود داری کنید

   + مرتـــضـــی - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۸ شهریور ۱۳۸٩

رییس جدید !

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشته، جواب میده:

«برید هیزم تهیه کنیدو.»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:


«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد!»

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند
و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»

پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.


بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: «بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!»

رییس: از کجا می دونید؟»

پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن.» !!!

 فرستنده:   باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ٦ شهریور ۱۳۸٩

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان

اینو آلجی باد مهربون فرستاده

این داستان که کف منو.....

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟!

   + مرتـــضـــی - ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

مرد روحانی با خدا

بلاخره آلجی سایه برام داستان بفرستاد

من که خودم وقت نکردم بخونم حالا به بزرگ خودتون ببخیشن . پیش پیش

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی
زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به
اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار
اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون
و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خودمهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شدلبخند

   + مرتـــضـــی - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

طبیعت من!

به افتخار آلجی باد مهربون

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار
دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می دهی . مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم

   + مرتـــضـــی - ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

تصمیم قاطع مدیریتی

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !
ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود
نکته
برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمیشناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا میکنند   

فرستنده : باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

اشتباه موردی

کارمندی به دفتر رئیس خود میرود و میگوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد: «خودم می
دانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»

 فرستنده: ‌  باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

زندگی پس از مرگ

رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

کارمند: بله!

رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و میخواهد شما را ببیند،

همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید

فرستنده : باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

طوطی مدیر

 مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «۴۰۰۰ دلار

مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:«صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند

 

فرستنده: باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

کارمند تازه وارد

 مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت

فرستنده: باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی میکنید؟ »

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.

فرستنده:   باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

عتیقه فروش

عتیقهفروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسهای نفیس و قدیمی دارد که در گوشهای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنهاش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروختهام. کاسه فروشی نیست

 

فرستنده : باد مهربون

   + مرتـــضـــی - ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

شکلات

+میدونم شاید این داستان تکراری باشه ولی از بهترین داستانایی که تا حال خوندم
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
دید که منو می شناسه،خندیدم
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
*****
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم:بخووووووووورش
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
گفت:"مواظبشون هستم"
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
*****
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش:آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟

   + مرتـــضـــی - ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

عبرت

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم .
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه .وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی …چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما .وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اونه که داره شیرینی هاشو اقاهه میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیره.

سنگ بعد از این که پرتاب شد

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

موقعیت …. بعد از این که از دست رفت

و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

   + مرتـــضـــی - ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

داستان پروانه

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. 

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. 
آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.
 
 
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
 
هیچ اتفاقی نیفتاد!
 در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
 
چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
 
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.
 
اگه پرزنت انداختین و هنوز ورودی نگرفتین
اگه فالوهاتون هنوز نتیجه نداده
اگه مجموعه تون اونجور که باید و شاید کار نمیکنه
اگه همه ی دوروبریاتون منفی میدن . . .
شاید این محدودیتها و تلاشهاتون راهیه تا تجربه ی لازم واسه موفقیت های بزرگ آیندتون رو بدست بیارین . 
  پس :
بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی...

   + مرتـــضـــی - ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

آسمان زندانی

زیر پنجره خوابیده بودم.خورشیدتابیده بود.سایه های میله های حفاظ روی صورتم افتاده بود.روی فرش.انگار آسمان زندانی بود.از پشت میله هاراه راه بود.با همه بزرگیش اسیر بود.پشت میله ها بود و از لای میله ها هم رد نمی شد.دست دراز کردم بگیرمش تا لااقل احساسش کنم،بینمان توهم بود و فاصله را بیشتر میکرد.برایش آرزوی آزادی دارم. آسمان آزاد باد

   + مرتـــضـــی - ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

مسابقه

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند.هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...و مسابقه شروع شد....راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:اوه,عجب کار مشکلی!!"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."یا: هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده!"قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که...برنده ی مسابقه کر بوده!!!نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!همیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره: پس:همیشه.... مثبت فکر کنید!و بالاتر از اون کر باشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!و همیشه باور داشته باشید:من همراه خدای خودم همه کار می توانیم بکنیم.!!آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.

گرفته شده از سایت سرگرمی

   + مرتـــضـــی - ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

مرد کور

این داستان الهه فرستاده

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

   + مرتـــضـــی - ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

شایعه

زنی شایعه ای درباره همسایه اش را مدام تکرار کرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان درباره او بود عمیقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زنی که آن شایعه را پخش کرده بود متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده. او خیلی ناراحت شد ونزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.

پیرخردمند گفت: « به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش. سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز» زن اگر چه تعجب کرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت: «اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور» زن، در همان مسیر، به راه افتاد، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.

خردمند پیر گفت: « می بینی؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غیر ممکن است. شایعه نیز چنین است. پراکندنش کاری ندارد، اما به محض این که چنین کردی دیگر هرگز نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی».

گرفته شده از سایت سرگرمی

   + مرتـــضـــی - ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

ای پدر ما که در آسمانی !

نمی دونم این داستان دقیقا کدوم بخش از یه داستان دیگست چون مشخص که کامل نیست ولی یه داستان درام که هابیتات برام فرستاده

گروهبان که از خواهر و مادر بچه باز جویی می کرد...

سروان بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد.

گفت: بابات کجاست؟

بچه زیر لب گفت: رفته آسمون.

سروان با تعجب پرسید: چی؟؟!!!!!!! مرده؟

بچه گفت: نه. هر شب از آسمون پائین میاد و با ما شام میخوره.

سدوان چشم گرداند و در کوچکی را در سقف دید .

   + مرتـــضـــی - ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

معلّم یک کودکستان

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه  پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه  بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ۵ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه  پلاستیکى را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه  خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه  آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در  دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

 

نتیجه اخلاقى: کینه  هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که می‌توانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند.

گرفته شده از : سایت سرگرمی

   + مرتـــضـــی - ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

اینجا هم همین طور

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می

 

کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور

 

آدمهایی هستند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف!

 

پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور! بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و

 

همین سؤال را پرسید .پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه

 

جوریند؟ گفت: خوب... مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!

گرفته شده از سایت سرگمی

   + مرتـــضـــی - ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

من و پدربزرگم

وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر دایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم.

   + مرتـــضـــی - ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

گنجشک با خدا قهر بود !

داستانی درام

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من
گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

   + مرتـــضـــی - ٤:٤٧ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

همیشه مخاطب خود رابشناسید

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟

وی جواب داد: هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را بترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
وی جواب داد: متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند ...

نتیجه اخلاقی:همیشه مخاطب خود رابشناسید و در ارزیابی های خودتون، فرهنگ، رسوم و حتی زبان آنها را در نظر بگیرید!

   + مرتـــضـــی - ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸۸