درباره نویسنده
مرتـــضـــی
بنام آفریننده حق . من کیستم و چه باید باشم نمی دانم لیک آگاه می دانم آن چه باید باشم نیستم . ........................................ دوست داشتن را دوست دارم ، خطوط را... عشق را... باران را دوست داشتم چترم را فراموش کرده ام . ............................................. من هنوز نمی دانم آدمی را ادمیت لازم است یعنی چه ؟ بی وفایی را دیده ام ، سکوت را فهمیده ام ، آه ، آه دل را... کبوتر با کبوتر باز با باز را... . پرواز را نفهمیدم . عشق را فهمیده ام ، نمی دانم . ........................................ صورتم رنگیست ، چشمانم را نمی دانم . آسمان زیباست . من زیبایی را دوست دارم . آری آری زندگی زیباست .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مرتـــضـــی
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان کوتاه (٤٥٤)
  • تامل بر انگیز (۱٧٠)
  • پندآموز دات کام (۱۱٩)
  • طنز (۱۱۳)
  • عبرت آمــــوز (٧٧)
  • داستانک دات کام (٦٥)
  • درام (٤۳)
  • داستان کوتاه از باد مهربون (٢٩)
  • یحیی تدین (٩)
  • دانلود کتاب های صوتی (٧)
  • audiobook (٦)
  • روانشناختی (٥)
  • دانلود (٤)
  • داستان از سایه (۳)
  • کتاب الکترونیکی (٢)
  • جنایی (۱)
  • جالب (۱)
  • شیوانا (۱)
  • pdf (۱)
  • داستان از سپیدار (۱)
  • برای تبادل لینک اینجا کلیک کن ! (۱)
دوستان من
  • کـــــــرانـی ندارد بیابان مــا
  • نوشته های همایون رقابی
  • باد مهربون
  • قدم قدم زندگی
  • كشكول رئیسی
  • مشاوره خانواده
  • الاغ های بالدار در سرزمین عشق
  • XCLUB
  • داستانک دات کام
  • پندآموز
  • تنهایی با دنیای سحر
  • http://downloadfilms.mihanblog.com/
  • عارفانه عاشقانه شاعرانه
  • وبلاگ عمومی
  • بانوی فانوس به دست
  • عاشقانه های مهرپویا
  • وب نوشته های من
  • روزنامه نگار تازه کار
  • عاشقانه های همراز
  • حریم عاشقانه ها
  • از سنگ تا الماس
  • مدادهای آبی من
  • ....::. ترنم .::....
  • بار امانت آسمان
  • ...بی صدا ترین
  • رازهای هستی
  • پادشاه متفکر
  • فریاد بی صدا
  • DIFFERENT
  • طلوع باران
  • قلم سخن
  • maninews
  • کهنه درخت
  • لبخندایرانی
  • باران اميد
  • دختر دریا
  • سپیدار
  • مسافر
  • جوان
  • شادی
  • ایرانیان
  • هابینات
  • دل نامه...
  • ایران ترانه
  • باران ستاره
  • اصلاح طلب
  • جو - گیریات
  • بی توهرگز
  • طلوع باران
  • جالبناک!!!!
  • Medical Life
  • دنیای رویایی
  • پــــــــرواز به ...
  • چشم به راه...!
  • حرفهای یک درنا
  • یاران دبیرستانی
  • دستهای کیهانی
  • خاطرات گاه به گاه
  • :.:.::مرگ آرزو::.:.:
  • ندو خسته ميشی !
  • فرشته بیکار و تقلی
  • ما نسل سومی ها
  • تاریخ ایران باستان...
  • (شیشه ي نازک دل)
  • everything you want
  • ღ☆ღ MIYAMSA ღ☆ღ
  • زنده باد مخالف من(عشق پیدای پنهان )
  • زندگی....عشق....ودیگر هیچ
  • ღ♥♥ رد پای اشکم را بگیر... ♥♥ღ
  • بیا تو پرشین بلاگ
  • فروشگاه انترنتی آتیس
  • معشوق من
  • عاشق خاکی
  • گم شده شما اینجاست
  • میوه های آرزو رسیدنیست
  • روح بی آزار
  • شهر مجازی من
  • آوا
  • ♥آره این منم شاید من نمی دانم♥
  • چشم چشم دو ابرو
  • ♥♥امار سـایت خودتون رو بترکونیــد♥♥
  • تنها
  • حرف های نگفته ...شایدم گفته
  • صندوقچه ی دلم
  • تنـــــــــــهاتـــــرین تنــــــــــــــــــها منــــــــــــم
  • چنان باش
  • ×××××مجنون××××××
  • mca-tec
  • قصّه گوی شهر
  • " دانلود برنامه موبایل لینک کن "
  • آشفتگی های ذهن یک ...
  • کاریکلماتور
  • ((سایت مرجع طنز و سرگرمی ))
  • دلتنگی های هر شب من
  • ایران ویکیـــــــ
  • موج اف
  • لحظات زندگی
  • بـــــكــــــس تــــهــــرونـــــــي
  • تناقض های من
  • مرجع همه جور داستانك !!
  • دانلود و آموزش نرم افزار
کدهای اضافی کاربر


قصه های بــــی رنـــگ ...
بزرگترین جامع اشترک داستان کوتاه .:: افتخار این وبلاگ به اینه که داستاناشوو خواننده هاش انتخاب می کنن::.
تبادل فکر !
نویسنده: مرتـــضـــی - ٩ بهمن ۱۳٩٠



.::.

موضوع داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید(کلیک کنید)

 

 

 

 

.::.

 

 RAHI.OrQ.ir 


برای دیدن وبلاگ کــرانی ندارد بیابان مــاتنها کافیست روی عکس سنجاقک کلیک کنید!

.::.

 

خبر فوری

 بخش کتاب های صوتی وبلاگ قصه های بی رنگ افتتاح شد !کلیک کن !

البته با کمک سایت : کتاب هایی که حرف می زنند !

 

 

 

وبلاگ قصه های بی رنگ به عنوان رتبه اول وبلاگ های داستان کوتاه در پرشین بلاگ انتخاب شد.

بلاخره ما اول شدیم

برای اطمینان از صحت گفتار به صفحه اول پرشین بلاگ مراجعه کنید در قسمت کلمات کلیدی بر روی داستان کوتاه کلیک فرمایید اکنون اولین آدرس مربوط به وبلاگ قصه های بی رنگ می باشد(http://tanhaghasremandastan.persianblog.ir)

متشکرم 

 

 


.::.

شکایت نامه:

با کمال عذر خواهی بنده از دست شما دلگیرم
از اینکه این همه دوست عزیز به این محیط مجازی میان و به بنده افتخار می دن صمیمانه تشکر میکنم
اما اینکه من رو از نظراتتون بی بهره گذاشتین دل نازکم، زود می شکنه

ممنون می شم داستان های مورد علاقتون رو لایک کنید!

.::.

 


 دارم یه سایت مستقل درست می کنم به نظر شما اسمش چیه؟

کمک کنید تا اسمشو پیدا کنم

.::.

 

مرامنامه :

جا داره از تمام کسانی که به این وبلاگ لطف دارن و همیشه مورد تمجیدشون قرار میدن تشکر کنم البته من نقد درست  و عادلانه رو بیشتر ترجیح می دم درست که تعریف کردن بهم دلگرمی میده ولی برای بهتر شدن کمکم کنید و تشکر مخصوص دارم از چهار نفری که بیشتر از سایرین من رو مورد لطف خودشون قرار دادن و داستان فرستادن
این  چهار عزیز :
باد مهربونو سایه سپید و سپیدار ، مهســـا هستند . ممنون سایه ، ممنون مهربون ،  ممنون سپیدار  ممنون مهســا
ممنون بچه ها ...

دوستون دارم

.::.

اطلاعیه حقوق بشر :

 تمامی حقوق این وب سایت شعورأ، عقلأ، رسمأ و اخلاقأ متعلق به AFTER THE RAIN می باشد. لطفا در صورت استفاده از مطالب این وبلاگ نام منبع آن را ذکر کنید برای احترام به یکدیگر

نظرات ()



دزدی مـال و دزدی دیـن
نویسنده: مرتـــضـــی - ٩ بهمن ۱۳٩٠
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...
www.DASTAN.OrQ.ir
نظرات ()



ارزش واقـعی
نویسنده: مرتـــضـــی - ٩ بهمن ۱۳٩٠
در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.
نظرات ()



آخــــــر و عاقبتِ زرنگ بازی
نویسنده: مرتـــضـــی - ۳ بهمن ۱۳٩٠

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاده بود.
اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف
 یه خبر داغ تهیه کنه.
جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میدادیه اتفاق خیلی بدی افتاده!
بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:
بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!
ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
.......................یه الاغ

 

نظرات ()



در بیشتر موارد راه حل ساده تری نیز وجود دارد
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٩ دی ۱۳٩٠
*در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد : شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید. او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.*

*بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.
مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند: پایش ( مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایکس.*

*بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

*نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیرمتخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد از خط تولید دور کند!!!*

*نکته:*
*معمولا در بسیاری از موارد راههای ساده تری نیز برای حل هر مسئله و یا مشکلی وجود دارد. همیشه به دنبال ساده ترین راه حلها باشید.*

www.DASTAN.OrQ.ir
نظرات ()



برنده رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٧ دی ۱۳٩٠
 تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده۵۸هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟ مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه . بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدیم یا نه؟
www.DASTAN.OrQ.ir
نظرات ()



تشکر یا ... 1
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢۱ دی ۱۳٩٠
 شوهر چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد.امّا در تمام این مدّت، زن هر روز در کنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از زن خواست که نزدیک‌تر بیاید. زن صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.شوهر که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:«تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟»
زن در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»شوهر گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
نظرات ()



خانم روسی و یک آقای آمریکایی
نویسنده: مرتـــضـــی - ۱٥ دی ۱۳٩٠
 یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند.یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ دادروز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد... روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان ...بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد……
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی منحرفید!حواستون کجاست ؟شوهرش انگلیسی صحبت می کرد.
www.DASTAN.OrQ.ir
نظرات ()



مرد میلیونر و درد چشم
نویسنده: مرتـــضـــی - ۱٥ دی ۱۳٩٠
در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. ... ... او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.” مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

www.DASTAN.OrQ.ir
 
نظرات ()



قابل تامل
نویسنده: مرتـــضـــی - ۳ دی ۱۳٩٠
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید
 که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟روان‌پزشک گفت:
 ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى
 بیمار می‌گذاریم و از اومی‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم
عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تراست.روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر
آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد؟
1- راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.
2- در حل مشکل و درهنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق
هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی
3 - همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست
نظرات ()



خاطره ای از یک زن زرنگ
نویسنده: مرتـــضـــی - ۳ دی ۱۳٩٠

شب قرار بود با دوستام بریم بیرون. به شوهرم گفتم من ساعت 12 خونه هستم. قول میدم
اون شب نفهمیدم چه جوری وقت گذشت مشروب هم خورده بودم ساعت 3 بود که رسیدم
خونه.
همچین که درو باز کردم ساعت دیواری شروع کرد: کوکو...کوکو....کوکو
یهو یادم افتاد شوهرم ممکنه بیدار شده باشه واسه همین منم 9 دفعه دیگه گفتم: کوکو
کوکو....کوکو.............کوکو
خیلی به خودم افتخار کردم که این راه حل رو پیدا کرده بودم در این حالت مستی..
!سه تاساعت 9 تام من میشه ساعت 12
صبح روز بعد شوهرم پرسید چه ساعتی اومدی دیشب؟
گفتم 12 اومدم. اونم اصلا به نظر عصبانی نیومد.
بعدش گفت: ما یه ساعت نو لازم داریم.
پرسیدم: چرا؟
گفت: آخه دیشب ساعت 3 دفعه گفت کوکو..کوکو..کوکو...بعد گفت: اه 4تا کوکوی دیگه
کرد. بعدش گلوشو صاف کرد 3تا کوکوی دیگه. بعد خندید 2 تا کوکوی
!!دیگه. آخرشم پاش گرفت به میز خورد زمین و...

نظرات ()



موضوع انشاء: نقش حیوان در زندگی
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٩ آذر ۱۳٩٠
+ این داستان یه شاهکاره !‌ 

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من سر گنج نشستم؟
………..

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون می ده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ می گفت.

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند وگذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد.

ما نتیجه می گیریم : که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم
 
نظرات ()



موضوع انشا : مدیر عامل
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٩ آذر ۱۳٩٠
معلمی سر کلاس به بچه ها میگه انشا بنویسید با این موضوع . “اگر مدیرعامل بودید چه می کردید؟” .
بعد می بینه همه تند و تند و با هیجان شروع …کردند به نوشتن، به جز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه.
معلم ازش می پرسه: چرا تو هیچی نمی نویسی؟
بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد
نظرات ()



شماره ناشناس
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٥ آذر ۱۳٩٠

ناشناس : سلام خوشگله ، دوست پسر داری ؟
-بله ، شما؟
-من داداشتم ، صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم.

شماره ناشناس بعدی :

-دوست پسر داری؟
-نه نه اصلا
-من دوست پسرتم ......واقعا که ..:(
-عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!!
- خوب داداشتم دیگه ، صبر کن خونه برسم من میدونم و تو...

 

 

نظرات ()



فقر و ثروت
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٥ آذر ۱۳٩٠

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

نظرات ()



پائولو مالدینی
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٥ آذر ۱۳٩٠

یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش 
به ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود
از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی داری؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... 
باقی اش را دیگر حدس بزنید!

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست، عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

منبع : داستان کوتاه

نظرات ()



درسی در عشق (داستان واقعی)
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٥ آذر ۱۳٩٠

الوین روسر

اولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت.

هروقت موقع زنگ تفریح توی ‏زمین بازی مدرسه‌ی روستایی که در آن درس می‌خواندیم، دنبالش می‌کردم، طره‌های بلند مویش بالا و پایین می‌رفت و توی هوا ‏می‌رقصید.

ما هفت سال‌مان بود و دوشیزه بریج مواظب‌مان بود و برای کوچک‌ترین تخلف، کشیده‌ای توی صورت‌مان می‌زد. ‏
به چشم من، دوریس، جذاب‌ترین دختر کلاس بود. کلاس ما ترکیبی ‏بود از دانش‌آموزان کلاس اول و دوم و من به شیوه‌ی هیجان‌انگیز یک ‏پسربچه‌ی عاشق، دلش را بردم.

رقابت بین پسرها برای محبت به دوریس شدید بود. اما من نترس و جسور بودم و عاقبت هم پاداش ‏سرسختی‌ام را گرفتم. ‏
 

در یک روز لطیف بهاری توی حیاط مدرسه یک نشانه‌ی فلزی ‏پیدا کردم. احتمالاً یک نشانه‌ی انتخاباتی بود.

سطح رویی‌اش هنوز ‏براق و صاف بود، اما پشتش داشت زنگ می‌زد. با اندک تردیدی ‏تصمیم گرفتم این گنج نویافته را به عنوان یادگار عشق به دوریس تقدیم کنم.

موقعی که نشانه را، از روی براقش، کف دستم گذاشتم و تقدیم کردم دیدم که خیلی خوشش آمد. چشمان سیاهش برق زد و به سرعت آن را از دستم گرفت.

بعد، کلماتی به یادماندنی به ‏زبان آورد. صاف توی چشمانم نگاه کرد و با لحنی پرابهت گفت: 
«الوین، اگر می‌خواهی من دوست دخترت باشم، از این به بعد هر چیزی را که پیدا می‌کنی باید به من بدهی.»
 

‏یادم می‌آید که این موضوع به شدت ذهنم را درگیر کرد. در سال 1935 پیدا کردن یک پنی هم برای بچه‌ای به سن من و شرایط زندگی‌مان، خوش‌اقبالی به حساب می‌آمد،

حالا اگر یک چیز واقعاً ‏مهم مثلاً یک پنج‌سنتی پیدا می‌کردم چه می‌شد؟ می‌توانستم آن را از دوریس مخفی کنم یا می‌توانستم به او بگویم که یک سکه‌ی تک سنتی پیدا کردم

و چهار سنت دیگر را برای خودم نگه دارم؟ آیا دوریس همین قرار را با رقبای دیگر من هم گذاشته است؟ این‌طوری ‏او ثروتمندترین دختر مدرسه می‌شد.


‏وقتی به همه‌ی این سؤالات فکر کردم از احترامی که نسبت به دوریس قائل بودم کاسته شد. اگر پنجاه درصد می‌خواست، معقول‌تر به نظر می‌رسید؛

اما تقاضای مستبدانه‌اش برای داشتن همه چیز - آن هم در ابتدای دوستی‌مان - همه‌ی تصوراتم را خراب کرد. 
‏پس دوریس، هر جای دنیا که هستی و هرچه که شدی، باید به خاطر اولین درسی که در عشق به من دادی از تو تشکر کنم

و مهم‌تر از آن به خاطر این‌که به من آموختی تعادل دشوار میان عشق و پول را چه‌طور حفظ کنم

.

ضمناً دلم می‌خواهد بدانی که همیشه توی خواب‌های کوتاهم توی حیاط مدرسه دنبالت می‌دوم تا دستم را توی موهای فر مشکی مواجت فرو کنم.

اسپارتا، نیوجرسی

برگرفته از کتاب:
استر، پل؛ داستان‌های واقعی از زندگی آمریکایی؛ برگردان مهسا ملک مرزبان؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر افق 1387

نظرات ()



من کم کم داره یادم می ره !
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٥ آذر ۱۳٩٠

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. 
اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : 
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …… به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟؟؟

منبع : داستان کوتاه

 

نظرات ()



دریا باش
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 کودکی که لنگه کفشش را امواج ازاوگرفته بود روی ساحل نوشت:دریا،دزدکفش های من!مردی که ازدریاماهی گرفته بود روی ماسه هانوشت:دریا،سخاوتمندترین سفره هستی.
موج امد و جملات راباخودشست.
تنهابرای من این پیام راباقی گذاشت که:
برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی...
 
نظرات ()



ببین دیگه اینا کین !
نویسنده: مرتـــضـــی - ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 دو تا برادر آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودندیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌
تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون. خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟
... ... ... پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.
باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.
داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟
پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم

نظرات ()



زود قضاوت نکنید!
نویسنده: مرتـــضـــی - ۱٠ آذر ۱۳٩٠
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
نظرات ()



کی باید دست اون یکی رو بگیره !
نویسنده: مرتـــضـــی - ٩ آذر ۱۳٩٠
 دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.
دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.
در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست. پس
دست کسی رو که دوست داری رو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!ا
نظرات ()



نکته ای قابل تامل برای دختران دانشجو
نویسنده: مرتـــضـــی - ۸ آذر ۱۳٩٠
یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی .
.
.
یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد
.
.
.

اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه

روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.

چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.

.
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!!
نظرات ()



مناظره استاد و شاگرد
نویسنده: مرتـــضـــی - ٧ آذر ۱۳٩٠
استاد و شاگرد

استاد: وقتی بزرگ شی چه میکنی ؟
شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم این نیست که . چی میشی ؟
شاگرد: داماد

استاد: او ه ه ،منظورم این نیست . وقتی بزرگ شوی چی حاصلی داری ؟
شاگرد: زن

استاد: احمق ، وقتی بزرگ شی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟
شاگرد: عروس میگیرم

استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخوان ؟
شاگرد : نوه استاد!ش
نظرات ()



 
نویسنده: مرتـــضـــی - ٥ آذر ۱۳٩٠
شب امتحان، سه تا دانشجو به یک مهمونی دعوت می شوند. بعد از مذاکرات مهم! با همدیگه تصمیم می گیرند برن مهمونی و امتحان رو بی خیال بشوند و یک بهانه برای استاد جور کنند تا روز دیگری امتحان بدهند.
خلاصه اون شب می روند مهمانی و چند ساعت بعد از زمان امتحان می روند پیش استاد و به استاد می گویند که : ماشینمان شب امتحان پنچر شد و به علت نداشتن زاپاس مجبور شدیم پیاده برگریدم و دیر رسیدی...م و خلاصه از ...این خالی بندی ها ..، و از استاده می خوان که اگه می شه ما فردا بیایم امتحان بدیم.
استاده می گه اشکالی نداره فردا بیایید امتحان بدید.
صبح روز بعد که سر جلسه امتحان حاضر می شوند استاد می گه هر کس یک اتاق جداگانه بشینه و بعد سوالات رو تقسیم می کنه. استاد تنها یک سوال تو امتحان داده بود:
کدام چرخ ماشین شب امتحان پنچر شده بود؟

www.DASTAN.OrQ.ir
نظرات ()



مردم ایران...
نویسنده: مرتـــضـــی - ٥ آذر ۱۳٩٠
+ لطفا همشو بخونین - خوندم که می گم


در ایران چیزهایی هم هست که ساده از کنارشان میگذریم.
اگر مدتی از ایران دور باشید، این نکات زیبا بیشتر خود را نشان میدهند.

امروز با همسرم به کوهپیمایی در دارآباد رفتیم.
نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند.
مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا، داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند.
آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم.
وقتی ترانه شادتر شد، جوانی خوش تیپ بلند شد و شروع کرد به رقصیدن.
خواستم فیلمی بگیرم، فکر کردم شاید دوست نداشته باشند.
در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟

برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه، سفارش املت دادیم.
کنار دست فروشنده نوشته بود: ما را در Facebook ملاقات کنید.
بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنده اش هم تا این حد به روز باشد؟
چون من تا حدی دنیا دیده هستم، به تجربه میگویم: هیچ کجا..

هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود.
آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم.
شخصیت با وقاری داشت.
وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید، با کلامی تکان دهنده گفت:
بی کس هستم، اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند.
کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را، در کلام یک گلفروش یافت؟ 

ادامه مطلب ...
نظرات ()



شایعه
نویسنده: مرتـــضـــی - ۳ آذر ۱۳٩٠
 هر زمان شایعه ای روشنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

======================

روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:" لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است.

قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد:" نه، فقط در موردش شنیده ام."

سقراط گفت:" بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی" آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟

"مردپاسخ داد:" نه، برعکس…"

سقراط ادامه داد:" پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:" و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

"مرد پاسخ داد:" نه، واقعا…"

سقراط نتیجه گیری کرد: " اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟
 
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »